انشا درمورد برف

انشا درمورد برف

سالها بود که روستایمان رنگ برف راندیده بود و شاخه های درختان به خاطر سنگینی برف خم نشده بود.همه خوشحال از اینکه برف آمده در کوچه وخیابان ها بودند. شالم را بیشتر روی دهان وبینی ام کشیدم چون در این جور مواقع گونه ها وبینی ام مانند گوجه قرمز می شوند.


دانه های برف با شادی در همه جای زمین فرود می آمدند. بچه ها آن طرف تر مشغول آدم برفی درست کردن بودندوبعضی هایشان هم گلوله های برفی به یکدیگر پرتاب می کردند.

دست هایم را مشت کردم تا از یخ زدگی بیشتر آنها جلوگیری کنم. بالاخره از روستا خارج شدم.تمام تپه های اطراف پوشیده از برف وسفیدی بود. بند پوتین های سربازی برادرم را که پا کرده بودم محکم تر کردم تااز پاهایم درنیایندچون برایم بزرگ بودند.

بازحمت فراوان خودم رابه بالای یکی از تپه هارساندم. آنقدر برف آمده بود که می شد روی آنها اسکی بازی کرد. اما ما که حتی پول یک جفت چکمه را نداشتیم اسکی مان دیگر چه بود.

ازآن بالا به روستای پوشیده از برفمان نگاه انداختم که بعد از مدت ها رنگ سفیدی درآن پدیدار شده بود. خدا را به خاطر رحمت هایی که امسال شامل حالمان کرد شکرمیکنم . خدایا شکرت که هنوز هم به فکرمان هستی .

منبع: تحقیقستان

افشاگری,اخبار جدید,افشاگری نیوز,افشاگری روز,افشاگری جدید,افشاگری

همچنین ببینید

انشا درمورد ماه رمضان

انشا درمورد ماه رمضان

انشا درمورد ماه رمضان ابتدا و شروع هر چیزی همیشه برایم خیلی هیجان انگیز بوده، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *