انشا درمورد قهوه اسپرسو

انشا درمورد قهوه اسپرسو

کشور ما ایران از شهرها و روستا های مختلفی تشکیل شده است که هرکدام ویژگی ها و مکان های دیدنی منحصر به فرد خود را دارند.اما روستایی ناشناخته و مدرن در ایران وجود دارد که اتفاقات عجیبی در آن رخ می دهد!!!


عصر یک روز پاییزی در روستای منجق تپه بود.پسری به نام اکبر چهار نعل در خانه شان مشغول پیانو زدن بود.دلیل تخلص او به اکبر چهار نعل آن است که او مانند یک اسب روی مغز اهالی روستا می دود و در حال خرابکاری است.به همین علت پدر و مادرش برایش یک پیانو خریدند

گوش جان بسپارید به نمونه هایی از خرابکاری های او:

روزی اکبر در کنار مخزن آب و نفت در حال بازی کردن بود که ناگهان حس کرم ریزی اش فعال شد و جای مخزن آب و نفت را با هم عوض کرد در نتیجه تمام تخت های بیمارستان پر شد!!!چند هفته پس از این اتفاق اهالی تصمیم گرفتند صبحانه را در باغ کدخدا بخورند و برای رهایی از دست اکبر به او گفتند که برود و شکر بیاوررد و این نوجوان فرهیخته،خیرخواه و مهربان به جای شکر برای آن ها آهک آورد.پس از آنکه اهالی برای بار دوم از بیمارستان مرخص شدند،آن پسر خیرخواه و فرهیخته را به مدت یک هفته از درخت آویزان کردند تا مغزش که به اعتقاد آن ها در پاشنه ی پایش گیر کرده بود سر جایش برگردد.

اکبر به انتهای موسیقی خود رسیده بود که ناگهان،انگشتش بین کلاویه های پیانو گیر کرد. و صدای دادش به هوا برخواست..اقدس خانم ملقب به عدس خانوم خدمتکار خانه تا صدای پسرک را شنید،با سرعت ۸۰ کیلومتر بر ثانیه به سمت اکبر دوید و وقتی وضعیت او را دید سریع به دنبال کسی رفت تا قبل از آنکه اکبر گند دیگری بزند به آن ها کمک کند.

عدس دوان دوان خود را به بقال رساند و گفت : دستم به پالونت إإإ نه نه ببخشید دستم به دامنت کمکم کن که دست اکبر لای کلاویه های پیانوش گیر کرده. بقال غمت نباشه آبجی الان براش یه راه حل پیدا میکنم . بقال به سرعت به سراغ برادر کشاورزش رفت و گفت: جواد زود باش یه کاری بکن که دست و پای اکبر چهار نعل تو پیانوش گیر کرده. جواد : ناراحت نباش،الان براش یه راه حل پیدا می کنم.

جواد سریع بیلش را انداخت و به سراغ صفر قصاب رفت. جواد:صفرجون،گوسفندات قربون اون سیبیل ظریفت،کمک کن که پیانو افتاده رو اکبر و از گردن به پایین فلج شده!!! . قصاب آآآه چه اتفاق ناگواری جناب جواد حال من حقیر چگونه می توانم خواسته ی شما را به سر منزل مقصود برسانم؟ جواد:
نمیدونم چی میگی صفر فقط بدو تا ننه باباش یه بچه ی افلیج تحویل نگرفتن! خبر همین طور دست به دست بین روستاییان پیچید تا اینگونه به گوش کدخدا رسید . کدخدا به دادمون برس بعد از اینکه چند تا نینجا پریدن تو خونه اکبر اینا و اونو گروگان گرفتن،یه طیاره(هواپیما) افتاد رو سقف خونشون و عدس له شد!! کدخدا رفت تا ماجرا را با چشم خود ببیند،چیزی که کدخدا دید این بود:عدس دست اکبر را از لای کلاویه در آورده بود و آن دو با هم قهوه اسپرسو میخورند!
خب انگشت اکبر که از لای کلاویه درآمد و عدس هم زنده ماند اما شما حواستان باشد تا اگر خدایی نکرده برایتان اتفاق ناگواری افتاد،مادرتان ننشیند پای تلفن و ماجرای کتک کاری شما با هشت نفر از دزدان مسلح بانک را برای عمه گرامیتان تعریف کند!!

منبع : تحقیقستان

افشاگری,اخبار جدید,افشاگری نیوز,افشاگری روز,افشاگری جدید,افشاگری

همچنین ببینید

انشا پنج انگشت با هم برابر نیستند

انشا پنج انگشت با هم برابر نیستند

انشا پنج انگشت با هم برابر نیستند ضرب المثل شیرین ایرانی مالامال از درس زندگی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *