انشا درمورد مترسک

انشا درمورد مترسک

انشا درمورد مترسک

او حتی با آن ایستادن استوارش ،به ما می آموزد که با وجود تنها بودن هم میتوان ایستاد.آن چشمان مشکی درشتش که پر از غم است، میخواهد بگوید از من نترسید ولی دهانش را دوخته اند و توان حرف زدن ندارد.

به کلاغ هایی که دورش جمع میشوند وبعداز نگاه کردن به چهره اش به دل آسمان میگریزند نگاه میکند و با خود میگوید کاش میشد آنها را در آغوش بگیرم اما وقتی میخواست دستانش را تکان بدهد نمیشد زیرا دستانش مانند پاهایش که نمیتواند دنبال کودکان کوچک بدود وبگوید از من نترسید، از چوب است.

کلاهی لبه دار برروی سرش است و این تنها نعمتی ست که از این دنیا به او رسیده تا صورتش آفتاب سوخته نشود و این کلاه مانند مردان ترسناک در قصه است که همیشه کلاهی لبه دار بر سردارند تا بر ابهت چهره شان  بیفزاید.

لباسی مانند گونی به تنش کرده اند،این لباس به رنگ سیاه است مانند بختش که سیاه است و در این میان قلبش را که هنوز میتپد، قلبی که ازاین همه بی مهری یخ زده است را در آغوش میگیرد و زمزمه میکند:

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

گردآوری توسط: تحقیقستان

درباره نویسنده: حسین شریفی

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *