کمک آموزشی

انشا درمورد ورود موش به خانه

انشا درمورد ورود موش به خانه

تابستون بود. برای گذروندن تعطیلات وتفریح به شهرستان وخونه ی مادربزرگم رفته بودیم. عصریکی ازهمون روزهای گرم وخسته کننده ی مرداد ماه بودکه برای فرار از آفتاب سوزان بیرون، ازحیاط به اتاق پناه برده بودم وبه درازجمع درسکوت مطلق جلوی کولرنشسته بودم و یه هندزفری توگوش وب گردی یاهمون ولگردی میکردم و به نحوی داشتم بهترین استفاده رو از تعطیلات میکردم.

که ناگهان حس کردم یه چیز سیاه رنگی از جلوی چشمم رد شد، اول فکرکردم اشتباه دید بودم و توهم زدم، اماوقتی سرمو از روی گوشی بلندکردم یه موجود کوچیک سیاه رنگ رقت انگیز رو دیدم که خیلی هم قیافش برام نا آشنا نبود، چرا که هر از گاهی اونو توی خواب های شبونم میدیدم!

بعدازگذشت چنددقیقه به خودم اومدم و وضعیت به وجود اومده رودرک کردم وچنان جیغ بلندی کشیدم که از بنفش هم کمی اونورتر بود! باجیغ من درکمتر از چند ثانیه، همه خونواده سراسیمه خودشون روبه اتاق رسوندن وفقط جای خالی ننه قمرهمسایه دیوار به دیوارمادربزرگم بود که حس میشد! موش هم که صدای جیغ من روشنیده بود وجود آدما روحس کرده بودوازترس خودش روزیرطاقچه پنهون کرده بودکه مبادا به دست این موجودات بی رحم(که ماباشیم)کشته بشه.

ازاین طرف ماازهمه جابی خبرکل اتاق روزیرورومیکردیم برای پیداکردن یه موجودنیم وجبی که این همه آدم رومعطل خودش کرده بود!البته میگم ما،امادراون وضعیت تنهاکسی که به دنبال کشتن موش بود، مادرم بودکه بی هیچ ترسی دمپایی به دست ازاین طرف اتاق به اون طرف اتاق میدوید برای پیداکردن موش! هرکس در گوشه ای پنهون شده بود، پدرم ازترس حتی وارداتاق هم نمیشد!

به قول مادرم پدرم ازاین مردای تیتیش مامانیه که حتی از مورچه هم چند شش میشه چه برسه به موش! منم مثه این مانکن فروشگاه هاهمون وسط اتاق میخکوب شده بودم وحتی جرئت نمیکردم قدمی بردارم وازاتاق خارج شم!بالاخره بعدازکلی ابن پاواون پاکردن،آروم آروم داشتم از اتاق خارج میشدم که صدای جیغ موش گفتن خواهرم باعث شدبادوبه سمت درورودی برم که نکنه برای باردیگه قیافه نحس اون موجودروببینم.

امااون روز،روزبداقبالی من بودچون همون لحظه ازاون طرف اتاق موشه به سمت من دوید و حالادقیق مقابل من بود، سریع خودم روبه سمت راست کشیدم ک اونم همون لحظه خودشوبه اون سمت کشید و دقیقاهمون وضعیتی که هر از گاهی برای خودمون پیش میاد و خودمون روکنارمیکشیم تاطرف مقابل ردشه برای من وآقاموشه به وجوداومد! حالاچرا آقاموشه؟ آخه قیافه ی خیلی زشتی داشت و امکان نداشت خانوم باشه!

خلاصه یه چند دقیقه به این منوال گذشت که مادرم از فرصت پیش اومده سو استفاده کرد و با دمپایی ای که در دست داشت ضربه محکمی به موش زد که باعث بی حالی او شد و با ضربات بعدی کاملا جان به جان آفرین تسلیم کرد و همه ما نفس راحتی کشیدیم. البته اینم بگم که بعد از کشته شدن موش همه از جمله خودمن چند عکس از جهت های مختلف از جنازه ی موش  بیچاره گرفتیم تا در صفحات مجازی منتشر کنیم!!

اما خدا قسمت هیچکس نکنه،خیلی وضعیت بدی بود! میشه گفت بدترین و وحشتناک ترین ثانیه های عمرم رو گذروندم با این حال بعدها کلی با فکر کردن به اون روز خندیدیم و باعث شادی ماشد.

این مقاله چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ به این مقاله امتیاز بدید

میانگین رتبه 0 / 5. تعداد امتیاز ها: 0

تا حالا امتیازی ثبت نشده است! برای این مقاله امتیاز ثبت کنید.

حسین شریفی

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا