موضوع انشا درباره عید نوروز

موضوع انشا درباره عید نوروز

چند روزی از باز گشایی مدارس در سال جدید، می گذشت. موضوع انشای ما: «توصیف عید نوروز در خانواده ی خود». فروردین ۱۳۵۸، سوم راهنمایی. دبیر ادبیات مان از لیست دفتر خود، چند نفر از دانش آموزان را یکی یکی صدا کرد.

انشای خود را به ترتیب خواندند. بدون هیچ عکس العملی از سوی ما، با اشاره سر معلم، جای خود می نشستند.

حبیب … اجازه ی خواندن انشای خویش را گرفت!. چند نفری گفتند: آقا بخوند. آقا اجازه، بذارید بخوند. یکی دیگر را صدا زد!. بعد از خواندن او، حبیب دوباره اجازه گرفت؟!. این بار همه با اصرار میل به خواندن انشای او داشتند.

شاید برخی انشا ننوشته بودند. بسیاری از ما نیز سعی در نخواندن انشاهای بی کیفیت مان داشتیم. آخر رضایت داد. با اشاره ی سر و چشم خود، حبیب را به سوی تخته سیاه فرا خواند.

پای تخته رفت. دفتر خود را گشود. خواند: به نام خدا، توصیف عید نوروز در خانواده ی ما، نوروز، بدترین روز! همه خندیدند.

معلم: ساکت، این شروع انشایی است که اصرار به خواندنش داشتید!. بخون.

دوباره شروع کرد: نوروز، بدترین روز. روزی که من و دو برادرم شب تحویل سال را در خانه ی همسایه به صبح رساندیم. آخر آنان به مسافرت رفته بودند. کلید خانه ی خود را جهت مواظبت، به ما دادند. این شد که پدر ما سه نفر را روانه ی خانه ی همسایه کرد. تنها کاری که با شوق و ذوق پذیرفتیم.

آخر مشاهده ی اسباب و اثاثیه آنان، دیدن برنامه های، تلویزیونی که نداشتیم و خوابیدن در رختخواب های گرم و نرم برایمان تازگی داشت!. بماند که مادر هی سفارش به عدم ریخت و پاش می کرد!. خدا می داند او هم در دلش چقدر حسرت زندگی آنان را می خورد.

صبح عید وقتی به خانه بر گشتیم. بقچه حمام پدر گوشه ی اتاق بود. (خنده ی بچه ها) گویا نبود ما راحتی خیال آنان بود!. مادر، کنار اتاق مشغول وصله کردن شلوار برادرم بود.

سراغ پدر را گرفتیم؟. فهمیدم، که به صحرا رفته. آبیاری باغ حاج عبدالعظیم بهاری! که هم حاجی بود و نامش بزرگ و بهاری نیز. کارهای باغ سر سبز و بزرگ او را، گدا گشنه هایی چون پدرم باید انجام دهند!. دلخوشی عیدمان رفتن به دیدن پدربزرگ بود. خوردن آجیل و شیرینی قرابی و گرفتن عیدی. که امسال او نیز به دیار حق رفته بود. مثل هر روز پا به کوچه گذاشتم.

مردان و زنانی با بوی خوش، لباس های نو به تن داشتند. بچه های شان نیز لباس های عید پوشیده و همراه آنان یا به کول شان بودند. حمید و علیرضا از بچه های محله لب کوچه ایستاده بودند. هر دو کت و شلواری نو به تن داشتند. حمید گندم برشته می خورد. رضا در دهانش گزی می جوید!.

داشت اولین عیدی دریافتی از پدرش را نشان می داد. حسرت لباس هایشان را میخوردم. دلم گندم برشته می خواست. دهنم از ملچ ملچ خوردن گز، آب افتاده بود!. انگار از پدرم عصبانی شده بودم که یه جای دادن عیدی، روز عید آبیاری باغ دیگران را می کرد!. اول خیابان، جمشید بساطی پهن کرده و آبی آلو می فروخت.

انگار او نیز از هیاهوی عید باستانی، فقط نامی باستانی برایش برگزیده بودند!. بیچاره تحمل تمسخر شعرهای بچه ها را از دست داده بود. وقتی داد می زد: «آبیه ست و آبی آلو.» یکی جواب می داد: «آبوش کرنه چیه»(۱)و اونم با عصبانیت جواب می داد…. و روز عید و فحش و دعوا و کتک و کتکاری و اشک های جمشید.

منبع: تحقیقستان

افشاگری,اخبار جدید,افشاگری نیوز,افشاگری روز,افشاگری جدید,افشاگری

همچنین ببینید

انشا درمورد ماه رمضان

انشا درمورد ماه رمضان

انشا درمورد ماه رمضان ابتدا و شروع هر چیزی همیشه برایم خیلی هیجان انگیز بوده، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *