پایه نهممتوسطه اولکمک آموزشی

انشا یکی از روزهایی که ارزویش‌ را دارم

انشا یکی از روزهایی که ارزویش‌ را دارم

نسیم به شیشه پنجره اتاقم میزند؛ بیدار میشوم و به سویش میروم. پنجره را میگشایم،گویی نسیم هدیه ای با خود آورده است!:) آری او دامان خود را از عطر گل های محمدی و نم باران پر کرده است.صورتم را نوازش‌ میدهد و از لا به لای موهایم رد میشود.


نفس عمیقی میکشم،این بو تمام اعضای بدنم را سر حال میکند.به بیرون مینگرم، غنچه های زرد و سرخ صورت کوچکشان را با قطره های ریز باران میشویند.

این روز را نمیخواهم از دست بدهم،شتابان به طرف در خانه رفتم تا به بیرون برم. قدم زنان راه میرفتم… گنجشک ها روی شاخه های درخت سبز و بلند قامت نشسته اند و آواز گوش نوازی از خود به سر میدهند. ب سوی رود خانه ی کوچکی ک آب زلالی دارد میروم، پاهای برهنه خود را در آب فرو میکنم، سنگ ریزه ها کف پاهایم را نوازش میدهند.

روی تکه سنگ بزرگی ک کنار رود خانه بود مینشینم،کوه هارا میبینم که مانند مادری مهربان روستا را در آغوش خود گرفته است.روی سبزه ها دراز میکشم و چشمانم را میبندم،انگار کسی در گوشم زمزمه ای میکرد. میگفت:«فراموش نکن که زمین از لمس کردن پاهای برهنه ات لذت میبرد و باد مشتاق بازی کردن با موهایت است.»می ایستم و دستانم را سو به آسمان بلند میکنم :«خدایا تو را سپاس برای نعمت های بی نظیر و بی شمارت.»

برگ درختان سبز در نظر هوشیار هرورقش دفتریست معرفت کردگار.

این مقاله چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ به این مقاله امتیاز بدید

میانگین رتبه 0 / 5. تعداد امتیاز ها: 0

تا حالا امتیازی ثبت نشده است! برای این مقاله امتیاز ثبت کنید.

حسین شریفی

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا