
انشا درمورد گرد و خاک
انشا درمورد گرد و خاک
متنم را ڪه دلنوشته و حرف دلم را بیان میڪند با نام خدا آغاز میڪنم. انسان به چیزی میرسد ڪه به آن می اندیشد و من هم به راندن گردوخاڪ از خوزستان می اندیشم گردوخاڪ یڪ مهمان ناخوانده ڪه در استان خوزستان است.
درست ڪه همه ما از خاڪیم و بازگشتمان به آغوش خاڪ است ولی ازبودنش میرنجم ریه هایم، دم و بازدم هایم شدن خاڪ، نفرت انگیز است وقتی گردوخاڪ می آید خورشید دیده نمیشود و گردوخاڪ مثل یڪ پوشش زردی بر روی ابرها قرار میگیرد و باعث میشود ڪه رنگ زیبای ابرها دیده نشود.
وقتی می آید مردم از وجودش ناراحت میشوند حتی گل ڪه با رنگ قشنگش باغ را زیبا ڪرده آلوده به خاڪ میشود و باعث میشود ڪه رنگ او بر اثر گردوخاڪ، خاڪی شود.
وقتی گردوخاڪ می آید و آسمان رنگ زردی به خود میگیرد احساس خفگی میڪنم خدایا دلم نا آرام است و همچون گنجشڪ در قفس تنگ است برای آبی آسمانت برای یک لحظه دیدن آسمان صافت.
این گردوخاڪ است ڪه خوزستانی ها داغ آن را چشیده اند دیگر به وجودش عادت ڪرده اند و رابطه آنها با گردوخاڪ صمیمی شده است و قانون گردوخاڪ این است ڪه ماهی یڪ یا دوبار به دیدار آنها بیاید.
خدایا گردوخاڪ آرامشم رابا آبی آسمانت به غارت برده، آری همان گردوخاڪ است ڪه نفس خوزستانی هارا هر سال تنگ وتنگ تر میڪند.
هدف من از این دلنوشته این است ڪه همه ی مردم دست به دست هم بدهند و راه های پیشگیری از این پدیده را انجام بدهند. هموطن من آیا دلت برای منظره ی طبیعت پاڪ شهرت تنگ نشده است ؟



