سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.


انشا درمورد روزی در فصل بهاران

انشا درمورد روزی در فصل بهاران

انشا درمورد روزی در فصل بهاران

روزی از روزهای فصل بهاری همراه با جمعی از دوستان و اشنایان برای گشت و تماشای صحرا و دست سرسبز به بیرون رفتیم و در جایی سرسبز و زیبا نشستیم و سفره انداختیم و مشغول خوردن غذا شدیم.

در آن حوالی سگی از دور دید و بوی غذا را حس کرد و خودش  را به نزدیکی ما رسانده یکی از دوستان پاره سنگی برداشت و به سمت سگ جوری پرتاب کرد که انگار تکه تانی پرتاب کرده است و سگ آن سنگ که پرتاب شده بود را بو کرد و بدون این که توقعی داشته باشد برگشت و از ان جا رفت.

آنها ان سگ را صدا زدند ولی ان سگ توجه ای نکرد. یکی از آن دوستان گفت می دانید که این سگ چه گفت؟ گفت این بد بختان از روی ناچاری و خسیسی سنگ می خورن از سفره اینان چه توقعی و انتظاری می توان داشت؟


انشا روزی در فصل بهاران

در یک روز جمعه، به همراه خانواده عمو و عمه ام به تفریح و گردش رفتیم. فصل بهار بود و همه جا سرسبز و پر از گل ها و گیاهان زیبا و خوشبو بود. در قسمتی از دشت، مزرعه هایی وجود داشت که در آنها کلم، بادمجان و سبزی کاشته شده بود.

زیر اندازها را زیر یک درخت نارون بزرگ پهن کردیم و نشستیم. چند دقیقه بعد، ما بچه ها مشغول بازی شدیم. بعد از مدتی پدرم منقل کباب را آورد و دست به کار شد. جوجه ها را کباب کرد و روی سفره گذاشت.

بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

من و پسرعمویم که صبحانه نخورده بودیم، انگار از قحطی آمده بودیم، تندتند غذا میخوردیم. مادرم با دست، سگی را که از دور به طرفمان می آمد به ما نشان داد.

سگ قهوه ای که پایش شکسته بود، لنگ لنگان به ما نزدیک و نزدیک تر می شد. حتما بوی کباب را احساس کرده بود. پسرعمویم میلاد که حتی از استخوانها هم نمی گذشت، سنگی به طرف سگ پرتاب کرد.

سگ به طرف سنگ رفت و آن را بویید. وقتی فهمید که سنگ است، رفت و از ما دور شد. عمو حسن که از کار میلاد ناراحت شده بود، برای سگ سوت زد که برگردد ولی سگ که حسابی ناامید شده بود، برنگشت.

عمو به میلاد گفت: می دانی سگ بیچاره چرا رفت؟ برای اینکه با خودش گفت: حتما این بیچاره ها از گرسنگی سنگ می خورند. پس من چه توقعی از آنها می توانم داشته باشم؟


حکایت روزی در فصل بهاران

روزی در فصل بهار با عده ایی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای گشت و گذار و هوا خوری و تماشای سبزه زار و صحرا و جنگل به بیرون از خانه برویم. در یه جایه سرسبز و خوش اب و هوا ماندیم و زیرانداز و سفره ی غذای خود را پهن کردیم و نشستیم.

سگی از دور ما را دید و به سمت ما امد تا که شاید به او غذایی بدهیم و از گرسنگی ان را نجات دهیم. یکی از دوستان که در جمع ما نشسته بود تکه سنگی را از زمین برداشت و مانند نانی که جلوی سگ بیندازد به طرف سگ انداخت، سگ جلو امد و سنگ را بو کرد و زمانی که متوجه شد غذا نیست و سنگ است خیلی سریع راه امده را بازگشت.

انشا در مورد رفتار در محیط مدرسه

دوستانم دوباره دوباره سگ را صدا زدند اما سگ توجه ایی نکرد و به راه خود ادامه داد. یکی دیگر از دوستان که این ماجرا را دیده بود گفت: ایا متوجه ی برخورد سگ شده اید و دانستید که سگ به ما چه چیزی را گفت؟

همگی گفتند: نه متوجه نشدیم! آن مرد گفت: آن سگ با خود گفت این ها ادم هایی بدبخت هستند که از خیسی و گرسنگی به جای غذا سنگ می خورند و از سفره و غذای آنها هیچ توقعی نمی توان داشت.

این مطلب را به اشتراک بگذارید
2527

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان
error:
تحقیقستان اعلان های جدید تحقیقستان را رایگان دریافت کنین :)
ردکردن
اعلان ها را مجاز کنید