
انشا درمورد سنگ صبور
انشا درمورد سنگ صبور
خود را در آغوش گرمت می فشارم و جهان کوچکم را در میان بازوانت جای می دهم و امیدی به زندگی پیدا میکنم و غم های جهان را مانند فردی که آلزایمر دارد فراموش میکنم. زندگی را با تو میخواهم همانطور که تو را سفت در بغل خود جای داده ام.
با صدایی آرام نام مقدست را بر زبان می آورم به طوری که لاله های گوشت به وجد می آید. صورتم را در گردنت میگذارم و لب هایم را به گوشت نزدیک میکنم. ولی ولی سکوت اختیار میکنم دلم پر از غم و اندوه است نمی دانم چه بگویم. خیلی حرف های ناگفته دارم ولی نمی دانم چه بگویم بغض بزرگی راه گلویم را تنگ کرده بود.
پرده ای اشک بر روی چشمانم پدیدار شد و سیل اشک روی گونه هایم جاری شد و اشک هایم بی صدا روی پیراهنت،که بوی عطر مورد علاقه ی من را می دهد که ریه هایم را با طراوتش پر کرد.
و پیراهنت به آرامی قطره ها را به آغوش می کشد. من این متن را هر روز در ذهن خود مرور میکنم و دوباره برای خود تکرار میکنم. ای وجودم؛ای کسی که تو را تا حد مرگ میپرستم ای همه جان و جهانم دلم بیمار دستانت است. گرمای وجودت را به سلول های بدنم تزریق کن تا از این بیماری رها شوم و شفا یابم.
دوستت دارم”مادر”



