مثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت

مثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت

مثل از دل برود هر آنکه از دیده برفت

روزگاری جهان دوشهر بود، که در موازای هم قرار گرفته بودند و آسمانی همچو آیینه، حَدّ واسط این دوشهر، به تماشای زندگانی بشر در دو جهان نشسته بود.

نام شهر بالا دل و شهر پایین دیده بود، مردم شهرِ دل، حقیقت بودند و سایه آنها در شهر دیده زمام اختیار زندگی را به دست داشت و مردم شهر دل نظاره گر سایه خودشان در شهر دیده بودند.

درواقع داستانی که میخواهم از جوهر خامه به کاغذ بنشانم اینگونه بود که سایه ای بودم!!!، به دنبال حقیقت میگشتم. من با چشم هایم در خودم میگشتم،!! و در تاریکی هایم نور نمیدیدم و بدنم پر از جای خنجر هایی بود که خاموشی ،غم آلوده، بر تنم حکاکی کرده بود و هیچ عشقی را نمیدیدم و نمیدیدم.

  انشا درمورد فصل تابستان

از همه جا نامید، پریشان خاطر، دراز کشیدم و در آیینه آسمان شهرمان خود را نظاره میکردم. بغض گلویم را چنگ میزد. چشمانم به من گفتند اشک بریز. پس چشمانم باریدند و اشک هایم با من سخن گفتند: ((دیده را برهمه چیز ببند، و تصویر آیینه را بر قلبت بگذار)). تصویری از آیینه گرفتم، در دل نهادم و دیده را بر هر آنچه که بود بستم.

ناگهان خودم را در دنیای بالا دیدم (شهره دل) ،خودم را ، و خودم را. در چشمان خودم نگریستم و با خودم یکی شدم، دیگر سایه نبودم. سپس من در آن دنیا تنها کسی شدم که در شهر دل اختیار دار خویش بود و در هر دوشهر زندگی می کردم.

گردآوری توسط: تحقیقستان

profile avatar

درباره نویسنده: حسین شریفی

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

مطالب زیر را حتما بخوانید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *