سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.


انشا درمورد یک صبح سرد و برفی زمستانی

انشا درمورد یک صبح سرد و برفی زمستانی

انشا درمورد یک صبح سرد و برفی زمستانی

زنگ ساعت به صدا درآمد ولی در وجودم شوری برای بلندشدن نبود. ساعت ها به حالت جنینی خوابیده بودم. و در حصار دستان سرد زمستان اسیر شده بودم.

نگاهم را به پنجره ی اتاقم که رو به حیاط خانه مان بود دوختم آفتاب هنوز چشمانش راباز نکرده بود، ابرها به هم پیوند خورده بودند و اخم های آسمان را به وضوح تشخیص می دادند.

گهگاهی هم ناله ی خشمگین آسمان را می شنیدم و ترس عجیبی کل وجودم را فرا می گرفت. اطرافم را نگاه کردم ولی جز آغوش سرد زمستان همدمی نداشتم. آسمان بغضش گرفته بود و از بی مهری زمستان دلگیر شده بود.

نگاهم به باغچه ی خانه مان افتاد، سبزه های بی روح روی زمین خوابشان برده بود، گل ها سر روی زانو گذاشته بودند و گویا التماس می کردند که هرچه زودتر زمستان به دیار خود برگردد. درخت ها خمیده تر شده بودند دست های دراز خود را رو به فلک بازکردند تا شاید خدای رحمان دعای آن ها را مستجاب کند.

نسیم سردی در گوشم زمزمه کرد «زمستان فرا رسید» و با خونسردی دست روی صورتم کشید و به راه خود ادامه داد. کفشم را پوشیدم، پالتوی چرمم را تنم کردم و به سوی دریاحرکت کردم. دلم میخواست بدانم دریا درچه حالی است؟ در طول مسیر با خود فکر می کردم که زمستان کیست که این چنان هیاهو و غوغا به پاکرده است؟

به دریا رسیدم. چقدرآرام بود، چرا جوش و خروش هر روز را ندارد؟ نگاهم به سمت آن دسته از کبوترها که درحال جمع کردن بساط خودبودند، افتاد. آری، می خواهند یار خود را وداع کنند.

انشا درمورد هفته وحدت

چقدر زمستان بی رحم بود، که این همه مخلوقات از دستش کلافه شده بودند یک لحظه احساس کردم برف سرم راپوشاند، گویا صدسال به عمرم اضافه شده است. احساس کردم شکوفه برفی که بر روی گوشم نشست چیزی را در گوشم زمزمه می کرد. گوش هایم را تیز و با او درد دل کردم.

چه چیزی باعث شدهمه مخلوقات از زمستان گله کنند؟ این سؤالی بودکه برف درگوشم زمزمه کرد…ثانیه ها،لحظه ها،دقیقه ها گذشت ومن آن را در ذهنم بررسی می کردم. مگر این زمستان چه کاری از دستش بر می آمد که ما چنین او را سرزنش می کنیم؟ یک لحظه احساس کردم روی ابرها قرار گرفتم.

زیر پاهایم را نگاه کردم زمین از برف پوشیده شده بود، سبزه ها در زیر ملافه ی سرد زمستان پنهان شده بودند، درختان را از دور نگاه کردم، جامه سبزخود را از تن درآورده بودند و با نگاهی غضبناک به برف نشسته بر اندام بی روحشان خیره بودند … چه صبح عجیبی بود امروز!!!

این مطلب را به اشتراک بگذارید
2527

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان
error: