سبد خرید
0

هیچ محصولی در سبد خرید نیست.


انشا با موضوع دلم بهار شد

انشا با موضوع دلم بهار شد

انشا با موضوع دلم بهار شد

بازتاب نوری که به پنجرهٔ اتاقم می‌تابید چشمانم را نوازش می‌کرد. رخت‌ِ خواب پلک‌هایم را کنار زدم و چشمانم را رو به «امروز» گشودم. از جای برخاستم.

پنجرهٔ اتاق مرا صدا می‌زد. گوش‌هایم را تیز کردم. او وعده از دنیایی دیگر به من می‌داد. پنجرهٔ اتاق را رو به دنیای بیرون باز کردم.

زمین دامان خود را پهن کرده بود و آغوش خود را پذیرای قطرات باران بهاری اعلام می‌کرد. آوای نم‌نم باران، ریتم موسیقی پرندگان را می‌ساخت و وظیفهٔ بیدارکردن حیواناتی که در خواب زمستانی بودند را برایشان آسان‌تر می‌کرد.

چشمانم را می‌بندم و با تمام وجود هوا را نفس می‌کشم. تک‌تک سلول‌های قلبم، عطر بهار را خود می‌گیرند.

بیم آن را دارم که اگر چشمانم را باز کنم، دیگر انعکاس آن تصویر بهاری که در ذهن خود ساخته بودم در دل پنجره قاب نشود.

با پلک‌هایی که به‌هم رسیده بودند، پنجره را می‌بندم و روی صندلی چوبی می‌نشینم. صورت خود را در کاسهٔ دستانم قاب کرده و سراپا گوش می‌شوم. جملهٔ «آغاز سال یک‌هزاروسیصدونودوهفت هجری شمسی» از رادیو به‌گوش می‌رسد.

رادیو را خاموش و چشمانم را به‌روی سالی جدید و دنیایی نو باز می‌کنم. من مدتی پیش خبر آمدن بهار را از صدای قطرات باران هنگام برخورد با پنجرهٔ اتاقم شنیده بودم.

این مطلب را به اشتراک بگذارید
2528

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

توسط
تومان
error: