حکایت دزدی پیراهنی را دزدید نگارش نهم

حکایت دزدی پیراهنی را دزدید نگارش نهم

حکایت دزدی پیراهنی را دزدید نگارش نهم

روزی بود روزگاری بود. شخصی پیراهن را از جوانی دزدید و به خانه آورد و شب هنگام به پسرش گفت : صبح زود این پیراهن را به بازار ببر و آن را بفروش.

صبح فردا پسرک که هوای بازی در سر داشت به بازار رفت اما از انتظار برای خریدار خسته شد و در گوشه ای به بازی پرداخت. شخصی پیراهن را برداشت و رفت.

پسرک زمانی که به خانه برگشت در جواب پدرش که از او پرسیده بود : پیراهن را چند فروخته ای ؟ گفت : به همان قیمتی فروختم که شما آن را خریده بودید.

گردآوری توسط: تحقیقستان

2434

راه موفقیت، همیشه در حال ساخت است؛ موفقیت پیش رفتن است، نه به نقطه پایان رسیدن . ما در تحقیقستان تلاش میکنیم تا بهترین ها را برای شما به ارمغان آوریم.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

magnifier
توسط
تومان